River of unhappinessRiver of unhappiness یه دقه صبر کن. بگیر بشین. امروز برای تو دارم مینویسم. خود خودت. چی؟ او... کام آآآآن... بیخیال بابا. من و تو دیگه پیرتر از اون شدیم که حسهامون رو جارو کنیم زیر قالی. من سرما خوردم و توی هفتهی آینده رو تا سفر کاری باید برم که فکر کردن بهشون اشکمو درمیاره. ولی الان اینجا دارم مینویسم چون مهمه. و تو هم باید بخونی. آره آره، دنده دیگه عوض شده جانم. دیگه خبری از ادا نیست. هر چی هست روئه. و میدونم که تو هم بلدی بهزی کنی. رو، شفاف! پر جرات. میخواستم این
برچسب:
نویسنده: سجاد نعمتی